معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

301

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

زواياى او ، بر قاعدهء حادّه و منفرجه نقوش بديعه و صور غريبه بركشيدند ، صور طيور را از غايت مهارت در حيّز طيران و اناسى را در معرض تقرير و بيان درآوردند ، چون قبّه و ايوان بر مثال كيوان رداى ترفع در سر كشيد و خلعت اتمام در پوشيد مالك بفرمود تا خلعت‌هاى پادشاهانه ترتيب كردند ، قباى خزّ لعلى منسوج به طلاى احمر چون صوف هزار ميخى « 1 » اين چرخ اخضر در وى پوشيدند ، و كلاهى مكلّل بجواهر قيمتى ، بر فرق او نهادند ، و قصب پادشاهانه بر ميان او بستند ، و كرسى زرين مرصّع بدرّ و ياقوت بر سر ايوان نهادند ، و گرد بالشى زربفت بر آن كرسى انداختند ، يوسف را بر آن نشاندند و در پيش ايوان ميدانى گشاده ، ترتيب نمودند ، كه نظار كيان در آن مقام « 2 » مجتمع گردند ، پس منادى كردند كه امروز روز عرض غلامست « 3 » ، هر كه را آرزوى مشاهدهء ديدار او است بفلان مقام حاضر گردد ، بعد از آنكه مصريان ازدحام نمودند ، و خواص و عوام تشريف حضور ارزانى فرمودند ، منادى ندا كردن گرفت كه « من يشترى هذا الغلام الحبيب من يشترى هذا الغلام اللبيب » يوسف منادى را از گفتن اين سخنان منع فرموده و گفت چنين گوى كه « من يشترى هذا لغلام الكئيب من يشترى هذا الغلام الغريب « 4 » » و خريداران ساعة فساعة زيادت مىشدند ، و مشتريان لحظه فلحظه در قيمت آن حضرت مىافزودند ، و صديق اين حال مشاهده كرده ، نطاق طاقتش گسيخته از جزع ، ديده رشته‌هاى مرواريد بر صفحات رخسار فروريخته ، ازين واقعه محزون ، و ملول گشته سر بجيب تفكّر فروبرده در اين اثنا جبرئيل امين از نزد ربّ العالمين پيغام آورد : كه اى يوسف غم مخور و دل تنگ مدار به عزّت و جلال ، كه ترا ازين شهر يك‌قدم بيرون نبريم ، تا داغ عبوديّت بر ناصيهء روزگار اين قوم كه به نظاره و خريدارى تو آمده‌اند ننهيم .

--> ( 1 ) - ح : منحنى . ( 2 ) - الف : آن مكان . ( 3 ) - الف : غلام عبرانى است . ( 4 ) - ح : من يشترى غلاما غريبا كئيبا محجوبا محجورا مظلوما .